دسته‌بندی نشده
کد خبر : 3772
شنبه - ۱۴ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۹:۳۶
روایت محمدحسن عرفانیان از ساخت بزرگترین کارخانه فولاد کشور

چگونه فولاد مبارکه را ساختم

چگونه فولاد مبارکه را ساختم
گروه صنایع معدنی >فولاد – ابتدا قرار بود در زمان شاه این کارخانه در بندرعباس ایجاد شود. زمینش هم شناسایی شده و قرار داد اسکله صد هزار تنی مواد اولیه را با شرکت‌های کره‌ای بسته بودند.
من متولد ۲۰ شهریور ۱۳۲۵ در مشهد هستم. پدرم فردی بی‌سواد بود که چندی پیش در سن ۹۶ سالگی در گذشت. پدرم سه ساله بوده که پدرش فوت می‌کند؛ در واقع من پسر کسی هستم که خودش یتیم بوده و از کودکی مجبور بوده همراه مادرش کار کند تا اموراتشان بگذرد.

دنباله نام خانوادگی من آسیایی است که متعلق به سرآسیای کرمان است و تا جایی که اطلاع دارم یک منطقه نظامی است.

پدرم از چهار پنج سالگی در یک مغازه کفاشی شاگردی ‌کرد و از طریق همان «شاگردانگی» که می‌گرفت به مخارج خانه کمک می‌کرد. فرزند دوم خانواده ام هستم. و اولین فرزند خواهرم بود و بعد از من یک برادر و یک خواهر دیگر هم دارم که خواهر کوچکم به علت سرطان بعد از ازدواج فوت کرد.

ما جزو فقیرزاده‌های مشهد بودیم. پدرم همیشه فکر می‌کرد چون انگلیسی یاد می‌گیرم عاقبت خوبی نخواهم داشت و برادرم که کاسب شد، نسبت به من محبوبیت بیشتری نزد پدرم داشت و هیچ‌گاه پدرم نتوانست قبول کند که می‌شود درس خواند و مسلمان هم بود.

روزهای دانشکده و پیوستن به سازمان مجاهدین
در سال ۱۳۴۴ که دیپلم گرفتم به تهران آمدم و چون رشته‌ام هنرستانی بود در هنرسرای عالی (دانشگاه علم و صنعت کنونی) امتحان دادم که معلم‌ برای هنرستان تربیت می‌کردند.

آن سال برای اولین بار دانشگاه پلی‌تکنیک از هنرستانی‌ها در کنار رشته‌های ریاضی دانشجو می‌پذیرفت و من آنجا هم امتحان دادم. بیست نفر بودیم که در رشته‌های برق، نساجی و مکانیک قبول شدیم. یک سال در انستیتو مکانیک دانشگاه پلی‌‌تکنیک کارهای عملی انجام می‌دادم.

شروع کار در ذوب آهن
لیسانس که گرفتم در سال ۱۳۵۰ به ذوب آهن رفتم. براساس گفته آقای بازرگان دوره سربازی را از سال ۵۰ تا ۵۲، در این شرکت گذراندم. دو سال دیگر هم در این شرکت کار کردم.

مدیرعامل ذوب آهن در آن زمان آقای دکتر شیبانی بود. بعد از انقلاب اتفاقی برایم افتاد که ذهنیتم را تغییر داد.

سال ۶۲ پسرم مریض شد اما به علت کار سنگینی که در فولاد مبارکه داشتم همسرم که اکثر مواقع من را نمی‌دید پسرم را به دکتر برد و برای دکتر از اوضاع من و دوری‌ام تعریف کرد.

دکتر وقتی نام من را شنیده بود با من تماس گرفت و گفت: «می‌خواهم به تو نصیحتی بکنم. گفت من اولا یهودی و پزشک خانوادگی آقای شیبانی هستم. همسر تو همان حرف‌های همسر دکتر شیبانی را می‌زند. فهمیدم تو هم احمقی، مثل شیبانی هستی (شیبانی‌ها دو برادر بودند؛ امیرعلی شیبانی مدیرعامل شرکت سهامی ذوب ‌آهن و دیگری حمید شیبانی مدیرعامل ذوب ‌آهن اصفهان بود).

شیبانی برای اینکه از تمام وقایع ذوب آهن اطلاع داشته باشد گوشی تلفن را زیر سرش می‌گذاشته چون همسرش به تلفن‌های گاه و بیگاه اعتراض می‌کرد. تو هم همین کار را با همسرت می‌کنی.»

تا آن روز فکر می‌‌کردم آقایان شیبانی مدام به دنبال خوشگذرانی هستند. بعد از این گفته های پزشک یهودی فهمیدم ذوب آهن محصول کار آنهاست و ذهنم به این سمت رفت که حتی اگر نمادی برای نشان دادن کار به وجود بیاید نشانه زحمت کشیدن است و باید بدانیم وقتی عظمتی دیده می‌شود به هر حال نشان‌دهنده زحمت و کار است.

انتصاب به عنوان مجری فولاد مبارکه
آقای محلوجی که استاندار لرستان شد از من دعوت کرد به آنجا بروم. رفاقتی قدیمی با او داشتم. در ۲۹ شهریور ۵۹ به لرستان رفتم. به اصرار او یکسال مدیر عامل سیمان درود بودم و با رفتنش از استانداری لرستان مرا هم اخراج کردند که ماجرای آن مفصل است. اما چون می خواهم داستان فولاد مبارکه را بگویم از آن می گذرم.

آقای محلوجی بعد از جریان سیمان لرستان قائم مقام وزارت معادن و فلزات شده بود. بعد از انقلاب سه سازمان فولادی داشتیم که یکی متعلق به برادران رضایی‌ها در اهواز و خصوصی بود و یکی صنایع فولاد و یکی هم سهامی ذوب ‌آهن.

بعد از انقلاب این سه سازمان را با هم ادغام کردند و شرکت ملی فولاد تاسیس شد. آن زمان آقای موسویانی وزیر معادن و فلزات بود مدیرعاملی شرکت ملی فولاد را بر عهده آقای صالحی فروز گذاشت.

زمانی که من طرحم را در ذوب آهن می‌گذراندم او مدیر شیفت برق و من مدیر شیفت نیرو حرارت بودم . در حسین‌آباد اصفهان مرکز فعالیت‌هایمان زیر نظر آیت‌الله طاهری بود و از طریق ایشان با آیت‌الله طاهری آشنا شدم. شخصی به نام موحدیان از افراد فولاد مبارکه شهید شده بود و به دنبال فردی برای فولاد می‌گشتند که آقای محلوجی من را معرفی کرده بود.

در سن ۳۵ سالگی مجری فولاد مبارکه شدم. تاریخ حکمم ۱۶/۹/۶۰ است. اگر در پرونده من در شرکت ملی فولاد برگی پیدا شود که سابقه من را نشان دهد فقط همین برگه است و هیچ مدرک دیگری در این شرکت ندارم.

یعنی من را به این صورت وارد فولاد کردند نه اینکه بخواهند مصاحبه کنند و حقوق تعیین کنند. البته چند وقت دیگر وزیر به من حکم داد.

من هیچ‌گاه از شرکت ملی فولاد حقوق نگرفتم یعنی در دو سال اولی که کار کردم آنقدر بی‌پرونده بودم که هیچ‌کس به این فکر نیفتاد این فردی که در این شرکت کار می‌کند حقوقش باید چطور باشد.

بعد از اینکه آقای موسویان از وزارت معاون و فلزات رفت و وزارت عوض شد و مرحوم نیلی جانشین ایشان و توسط افرادی متوجه شد که من نه حکمی از وزارتخانه دارم، نه پرونده‌ای و نه حقوقی دریافت می‌کنم. در نهایت برای من پرونده تشکیل دادند و به عنوان کارمند روزمزد موقت برایم حقوق تعیین کردند.

در آن دو سال هم از پس‌اندازم استفاده کردم. الان هم اگر نگاه کنید می‌بینید سوابقم ناشناخته است و با ۲۸ سال سابقه کار توانسته‌ام بازنشسته شوم.

به هر حال من مجری طرح فولاد مبارکه شدم در حالی که از اصول کار چیزی نمی‌دانستم. متوجه شدم ماجرای فولاد مبارکه سابقه تاریخی‌ای دارد که بدون دانستن آن سابقه باید از ورود به آن بپرهیزیم.

فهمیدم که در حال وارد شدن به یک جاده کور هستیم و برای اینکه بتوانیم در آن وارد شویم باید این جاده را شناسایی کنیم تا بتوانیم مدیریت کنیم.

ما جزو فقیرزاده‌های مشهد بودیم. پدرم همیشه فکر می‌کرد چون انگلیسی یاد می‌گیرم عاقبت خوبی نخواهم داشت و برادرم که کاسب شد، نسبت به من محبوبیت بیشتری نزد پدرم داشت و هیچ‌گاه پدرم نتوانست قبول کند که می‌شود درس خواند و مسلمان هم بود.
ابتدا قرار بود در زمان شاه این کارخانه در بندرعباس ایجاد شود. زمینش هم شناسایی شده و قرار داد اسکله صدهزارتنی مواد اولیه را با شرکت‌های کره‌ای بستند و چون مقاومت زمین ۸/۰ بود برای تقویت زمین پایه‌های بتنی ‌ایجاد کردند که زمین تثبیت شود.
انقلاب که شد شورای اقتصاد تحت تاثیر گزارش‌هایی که بعدها مشخص بود توسط توده‌ای‌ها تهیه شده است تصمیم گرفت پروژه را از بندرعباس به اصفهان منتقل کند.
آقای محمدرضا نعمت‌زاده هنوز هم وقتی من را می‌‌بیند می‌پرسد ما اشتباه کردیم پروژه را از بندرعباس به اصفهان منتقل کردیم؟! در طراحی صنعتی شرایط آب‌وهوایی و مقاومت زمین و مسائل دیگر سنجیده می‌شود، و این انتقال در صورتی انجام شد که اصفهان و بندرعباس از این نظر خیلی با هم تفاوت داشتند.
شورای اقتصاد بدون این ملاحظات تصمیم به جابه‌جایی گرفت، ولی تا سال ۶۰ که من وارد کار شدم جز اعتراض هیچ اتفاقی در این زمینه نیفتاده بود.

پس از ابلاغ حکم تصمیم گرفتم سریع از تهران خارج شوم و بنابراین به اصفهان رفتم که کار را شروع کنم.

خانواده‌ام هم در مشهد بودند. وزیر با اصرار من قبول کردند که همراه من به اصفهان بیایند و در آنجا من را معرفی کنند. مدام می‌گفتند آنجا امکانات نداریم که شما بمانید ولی من اصرار می‌کردم که باید در همین جا مستقر شوم. در کارخانه هم خبری نبود و فقط انبار تجهیزات را اداره می‌کردند و تنها کارهای مقدماتی انجام می‌دادند.

ما دفتری در جنوا داشتیم و ایتالیایی‌ها با ما قراردادی بسته بودند که کارخانه را طراحی کنند و نقشه‌ها را به تایید طرف ایرانی برسانند.

بعد هر دو طرف با هم سه سازنده برای هر کدام از قسمت‌ها پیدا کنند و به تایید ما برسانند و قرارداد بسته شود . قیمت قرارداد را هم به تایید طرف ایرانی برسانند و علاوه بر نظارت بر ساخت تجهیزات، آنها را تا مرحله ورود به کشتی تحویل ‌دهند.

از اینجا به بعد مسوولیت با ایران بود و در ایران دوباره تجهیزات کارخانه را طرف ایتالیایی تحویل می‌گرفت و بر مراحل کار نظارت می‌کردند و به پرسنل آموزش می‌دادند.

با کمک کارشناسانی که تربیت می‌شدند کارخانه راه‌اندازی می‌شد. این فلسفه اصل قرارداد بود اما در عمل اصلاحاتی انجام شده بود. اول برای اینکه تاییدیه‌ها را بگیرند در جنوا دفتری تاسیس کرده بودند و یک عده کارشناس مشترک بین ما و ایتالیا در دفتر مستقر بودند ولی به جای اینکه نقشه‌ها را از طرف ما تایید کنند عملا مهر در دست طرف ایتالیایی بود و خودشان پای قراردادها را مهر می‌کردند.

اولین قدمی که برداشتم این بود که تصمیم گرفتم کار اجرایی را شروع کنم و آنها را درگیر کار کنم (البته این تصمیم را تنها چند روز بعد از گرفتن حکم انجام دادم). از گروه مهندسان پرسیدم کجا از همه جا آماده‌تر است که کلنگ کار زده شود؟

گفتند سالنی که بعد از اینکه ورق تولید شد برای صافکاری از آنجا استفاده می‌شود. خواستم نقشه سالن این کارخانه را روی زمین پیاده کنیم. مهندسان به من گفتند حدود ۲۰ روز طول می‌کشد که آماده شویم.

اوایل بهمن ماه بود و از من تقاضای جلسه کردند و گفتند ما بررسی کردیم و متوجه شدیم این کار مشکل دارد و شدنی نیست.

علت را که پرسیدم گفتند ما در نقشه محاسبه قوس زمین را که در هر کیلومتر دو سانت فاصله دارد انجام نداده‌‌ایم و نقشه‌بردار این کار را هم نداریم.

موفق شدم این کلنگ بالاخره به زمین زده شود. افرادی که در این پروژه وارد شده بودند عادت داشتند کارهای کوچک انجام دهند و در مخیله‌شان نمی‌گنجید که قرار است یک پروژه عظیم را انجام دهند. وادارشان کردم وسیع‌تر فکر کنند. شاید خودم هم نمی‌دانستم فولاد مبارکه چیست و قرار است چه کاری انجام شود.

دو سال اول
من در سال‌های ۶۱ و ۶۲ روی یکپارچگی کار کردم. اولین کار من این بود که سیاسی بودن را در فولاد مبارکه از بین ببرم.

افکار سیاسی‌ای بود که تحت تاثیر برداشت غلط از انقلاب به وجود آمده بود. ما در آنجا سه انجمن اسلامی داشتیم.

در آن زمان این طور بود که در تعاونی‌ها، گروه‌های همگرا بتوانند کنار هم جمع شوند؛ همه اعضای یک گروه بودند.(منظورشان این بود که فولادمبارکه به پیمانکاران واگذار نشود و به تعاونیها واگذار شود)

من باید این فضا را تلطیف می‌کردم و ریسمانی را در فولاد مبارکه محور قرار می‌دادم که همه به آن چنگ بزنند. اگر شما امروز می‌بینید فولاد مبارکه متفاوت است به این دلیل است که تمام اجزای سازنده آن به ساختن فولاد مبارکه چنگ زدند، نه اینکه مثل یک کارمند معمولی وظایف روزمره را انجام داده باشند.

از جانب تکنوکرات‌ها و توده‌ای‌ها ضربه‌ای به من وارد نشد چون در برابرم خیلی ضعیف بودند اما سایرین خیلی در برابر من مقاومت می‌‌کردند.

در آخر هم همین افراد پرونده‌ای برای من درست کردند و نزد رهبری فرستادند. در خاطرات آقای ناطق هم هست که پرونده را بازرسی کرده‌اند و نوشته‌اند از من قدردانی شود.(این گفته شفاهی حجت الاسلام ناطق رئیس بازرسی رهبری به بنده بود ولی ایشان در خاطرات خود هم نوشته‌اند که پرونده‌های رهبری همه افرادی بودند که مشکل داشتند بجز سه نفر محمد حسن عرفانیان، محمدرضا نعمت زاده و احمد ناطق نوری.

آیت‌الله طاهری معتقد بود من وابسته به حزب جمهوری هستم و انتقاد می‌کرد تو چرا افراد موردنظر ما را استخدام نمی‌کنی؟

به ایشان گفتم الان در فولاد مبارکه هفت هزار نفر کار می‌کنند اگر من بخواهم یک ساعت سخنرانی کنم و نیمی از این افراد موافق و نیمی دیگر مخالف من باشند و بخواهند نظر خودشان را بگویند هفت هزار ساعت وقت ما تلف می‌شود.

من می‌خواهم یک فضای کاری به وجود بیاورم، نمی‌خواهم جبهه مخالف کسی ایجاد کنم. بعدها هم برایشان ثابت شد که من به تخصص و مسلمان بودن افراد دقت می‌کنم. این یک نگاه بود که ما در آرام‌سازی انجام دادیم.

در سفری که به دفتر جنوا داشتم تیمی را که تازه استخدام کرده بودم همراه خودم بردم (آقای صادقی، مهندس قریشی که مدیر فروش‌مان بود و چند نفر از پرسنل قدیمی مثل آقای مهندس حسینیان).

مدیریت دفتر جنوا را به دست همین پرسنل سپردم ولی در کار کارشناسی دفتر از شرکت ایریتک کمک گرفتیم. یعنی یک مدیریت جوان تربیت‌شده در بالا بودند و بدنه کارشناسی از ایریتک یا از پرسنل باتجربه خود مجتمع بود.

در آنجا صحبت کردم و گفتم اول می‌خواهیم اینجا به گونه‌ای بر تجهیزات نظارت کنیم که مطمئن شویم از این کارخانه ورق بیرون می‌آید. ما آنجا ۳۲ کارخانه خریده‌ بودیم و اگر یکی از آنها راه نمی‌افتاد فولاد مبارکه نداشتیم.

مهم این بود که ما مطمئن شویم اگر این ۳۲ کارخانه کارشان را درست انجام دهند به نتیجه می‌رسیم. نکته دوم این بود که باید به کیفیت کار توجه کنیم. نکته سوم این بود که این کارخانه اولین و آخرین کارخانه‌ای باشد که می‌خریم، یعنی بحث انتقال تکنولوژی را هم سامان بدهیم.

نکته چهارم هم این بود که می‌خواهیم فولاد مبارکه را پایلوت حکومت اسلامی کنیم یعنی الان انقلاب در این مملکت پیاده شده و همه چیز را نفی می‌کنیم  اما نمی‌دانیم چه جایگزینی باید برای آن بگذاریم.
چون ما اسلام را به عنوان یک حکومت در جایی پیاده نکرده‌ایم و قوانینی نوشته شده‌اند که خیلی‌های آن هنوز اجرا نشده است. به همین دلیل خواستم قوانین در فولاد مبارکه پیاده شود که من نتیجه را بتوانم به رئیس‌جمهور اعلام کنم.

با نظارت‌هایی که داشتیم و کار پرسنل‌مان، در جنوا دفتری به وجود آوردیم که با دانش کمی که داشت توانست بر کارخانه عظیم فولاد نظارت کند و این کارخانه بعد از ۲۰ سال هنوز سرآمد و در حال کار کردن است.

در سال ۶۱ تصمیم گرفتیم ساختار اجرایی کار سیویل را مشخص کنیم. یک اصل عبارت از این بود که کارخانه را توسط نظام پیمانکاری و نه امانی و تعاونی اجرا کنیم. این تجربه‌ای بود که در مملکت تا آن زمان اجرا نشده بود.

ما باید قرارداد را با ساختار اجرایی با هم هماهنگ می‌کردیم. من به دنبال این بودم که قاعده را پیدا کنم و هر جا که قاعده با قوانین مملکت مطابقت دارد اجرا کنم و هر جا که مغایرت دارد به دنبال راه‌حل بروم.

قراردادی که ما داشتیم به هیچ وجه با انواع قوانین و دستورالعمل‌هایی که در داخل کشور داشتیم مطابقت نداشت و از طرف دیگر نظم و قاعده‌ای که بتوان با آن پروژه را اجرا کرد وجود نداشت.

پس من باید هر دو طرف را سازماندهی می‌کردم. (اصلاح قرارداد خارجی و سازمان‌دهی داخلی و مقررات داخلی). ما آن زمان برای پروژه‌های عظیم نظام پیمانکاری و فهرست‌بها نداشتیم که ما خودمان با کمک ایریتک فهرست‌بها را به وجود آوردیم که بتوانیم به طور قانونی کار کنیم.

باید قواعد این وحدت را در مملکت ایجاد می‌کردم. لذا سیاستگذاری و تدوین روش را نزد خودمان پی گرفتیم. تدوین روش را به دو قسمت تقسیم کردیم. کاری که در ابتدا کردیم این بود که قرارداد خارجی را اصلاح کنیم.

دوم اینکه از این قرارداد چه مواردی را در داخل انجام دهیم و چه مواردی را خارجی‌ها برایمان انجام بدهند. براساس تجربه‌ای که در کار با خارجی‌ها و داخلی‌ها به دست آورده و مواردی که یاد گرفته بودیم کار را شروع کردیم.

ما در درون خودمان هسته‌هایی داشتیم که باید نقش آنها را تعریف می‌کردیم. مواردی را هم در داخل نداشتیم و باید پیگیری می‌کردیم که چرا نداریم. تصمیم گرفتیم با همه اینها هماهنگی ایجاد کنیم.

پیش‌نویسی را در این باره نوشتیم. در پیش‌نویس مشخص بود که ما پرسنلی با ترکیبی در داخل فولاد مبارکه داریم و همین طور ایریتک را در کنار خودمان داشتیم. نقش مشاور مادر را برای ایریتک تعریف کردیم،

یعنی ایریتک بر کل ساختاری که تعریف کرده بودیم نظارت کرده و نواقص را برایمان مشخص کند. در داخل پیمانکارانی داشتیم که ابزار کار نداشتند و ما باید تمام ابزار و وسایل را با جزییات آماده می‌کردیم. لذا وظیفه خود ما خدمت‌دهنده بود نه نظارت‌کننده، در عین حال که باید بر کار ایریتک نظارت انجام می‌دادیم بنابراین نظارت ما لایه ظریفی بود.

به ایریتک اعتماد زیادی داشتیم. من به عنوان مجری طرح و آقای لنکرانی به عنوان نماینده وزیر و مسوول قراردادهای خارجی(چون زبان خارجی می‌دانست) با فولاد مبارکه همکاری می‌کردیم.

برای اینکه با ایشان رابطه نزدیک‌تری داشته باشم او را مسوول ایریتک کردم و از آن به عنوان مشاور مادر و ناظر مقیم زیر نظر فولاد مبارکه قرار گرفت.

در ادامه باید نظام مالی را تنظیم می‌کردیم که بتوانیم پول تامین کنیم. آن زمان اعتقاد داشتیم فرایند اجرای طرح که برای خودمان تعریف کرده‌ایم با هیچ یک از قوانین کشور مطابقت نداشت بنابراین تصمیم گرفتیم ماده واحده‌ای را به مجلس ببریم و بخواهیم این پروژه از کلیه قوانین کشور مستثنی باشد.

به این منظور در سال ۶۱ گزارشی از وضعیت نابسامان قرارداد تهیه کردیم. اینکه اشکال داخلی و خارجی دارد و قابل اجرا نیست و این گزارش را به شورای اقتصاد بردیم. در شورای اقتصاد افرادی مثل مرحوم عالی‌نسب مشاور آقای میرحسین موسوی، آقای محمد غرضی، آقای عرب زاده رئیس سرمایه‌گذاری‌ها و آقای احمد توکلی.

آقای عالی‌نسب گفت مملکت ورق ندارد، سگ زرد هم برادر شغال است و تو اگر «عرضه» داری برو ورق تولید کن و اگر عرضه نداری استعفا بده. 

مملکت به ورق احتیاج دارد، «اجرایی نیست» را قبول نداریم. من هم گفتم اجرایی است اما شرط دارد. به من گفتند تمام شرط‌ها را قبول می‌کنیم. ما برای شروطمان مواردی را تعیین کردیم. اول اینکه گفتیم آیین‌نامه شرکت ملی فولاد به درد نمی‌خورد که گفتند خودتان آیین‌نامه را بنویسید. دوم گفتیم با نظام‌هایی که در سازمان برنامه نوشته شده نمی‌توانیم کار کنیم که از ما خواستند با این سازمان هماهنگی کنیم.

مورد سوم اینکه گفتیم ما با قوانین جاریه نمی‌توانیم کار کنیم. از ما خواستند ماده‌واحده‌‌ای بنویسیم و به مجلس بدهیم. ما هم ماده‌واحده را تنظیم کردیم که قرارداد ما مستثنی از برخی از قوانین جاریه باشد، که خیلی‌ها از جمله آقای عزت‌‌الله سحابی مخالفت کردند اما با فشاری که آن زمان آقای هاشمی‌رفسنجانی آورد و حرف ما را گوش کرد و اینکه آقای میرحسین موسوی هم ما را تایید کرد، بالاخره مجلس ماده‌‌واحده‌ای را به مدت پنج سال تصویب کرد که ارز دفتر جنوا و ریال فولاد مبارکه از قوانین جاریه مستثنی شود و تابع آیین‌نامه‌ای شود که هیات دولت تصویب می‌کند.

هر سه ماه یک بار هم فولاد مبارکه ملزم شد گزارش‌های عملکرد خود را به مجلس و کمیسیون و برنامه و بودجه و صنایع و معادن بدهد و من عملا از زیر نظر وزارتخانه و دولت بیرون آمدم و زیر نظر مجلس رفتم و باید به آنها پاسخگو می‌بودم. وزارت اقتصاد و دارایی هم با این اختیارات مخالف بود و می‌گفتند همه با این مسائل مشکل دارند.

ما قواعدی که می‌توانست فولاد مبارکه را بسازد در ایران سامان دادیم. در زمان راه‌اندازی فولاد مبارکه به آقای هاشمی رفسنجانی گفتم آقای رئیس جمهور این کارخانه براساس قانون جاری مملکت ساخته نشده است، بلکه براساس استثنائات قانون ساخته شده است اگر می‌خواهید کارخانجات اینچنینی ساخته شود همین استثنائات را تبدیل به قانون کنید.

بنابراین ما مدام به دنبال این بودیم تا وحدتی در ارگان‌های مملکتی برای ساختن فولاد مبارکه به وجود بیاید. مورد دیگر این بود که باید ایرادهای قراردادهای خارجی را اصلاح می‌کردیم.

در فولاد مبارکه ۳۰ تن قرارداد داشتیم که در واقع ۳۲ قرارداد مجزا از هم بود. تمام قراردادهای خارجی براساس طرح فیدیک است طرف خارجی در مقدمه قرارداد ذکر کرده بود دانش بهره‌برداری از این کارخانه را دارا هستم و دیگر اینکه قبل از انقلاب هم از طرف خارجی خواسته بودند قرارداد ضمانت مالی و اجرایی و انتقال دانش فنی هم داشته باشد.

طرف خارجی‌ چند پیشنهاد داده بودند. اول اینکه قرارداد را به نفت وصل کرده بودند یعنی اینکه نفت را ببرند و در مقابل وزارت اقتصاد و دارایی سفته‌هایی را امضا کند و ۵/۱میلیارد دلار سفته به طرف خارجی بدهد دوم اینکه یک قرارداد یک دلاری با “ایتال سیدر” بسته شده بود که در این پروژه دانش تولید ورق را بدهند و ایریتک را هم تشکیل داده بودند که البته در آن ۲۰ درصد خارجی‌‌ها شریک شده بودند و قرار بود کارشناسان آنها با طرف ایرانی قسمت کوچکی از کارخانه را طراحی و اجرا کنند.

تا آن روز فکر می‌‌کردم آقایان شیبانی مدام به دنبال خوشگذرانی هستند. بعد از این گفته های پزشک یهودی فهمیدم ذوب آهن محصول کار آنهاست و ذهنم به این سمت رفت که حتی اگر نمادی برای نشان دادن کار به وجود بیاید نشانه زحمت کشیدن است و باید بدانیم وقتی عظمتی دیده می‌شود به هر حال نشان‌دهنده زحمت و کار است.
در قسمت خنک کننده که تختال تولید می‌شد شرکتی به

آقای محمدرضا نعمت‌زاده هنوز هم وقتی من را می‌‌بیند می‌پرسد ما اشتباه کردیم پروژه را از بندرعباس به اصفهان منتقل کردیم؟! در طراحی صنعتی شرایط آب‌وهسالگی مجری فولاد مبارکه شدم. تاریخ حکمم ۱۶/۹/۶۰ است. اگر در پرونده من در شرکت ملی فولاد برگی پیدا شود که سابقه من را نشان دهد فقط همین برگه است و هیچ مدرک دیگری در این شرکت ندارم. من هیچ‌گاه از شرکت ملی وایی و مقاومت زمین و مسائل دیگر سنجیده می‌شود، و این انتقال در صورتی انجام شد که اصفهان و بندرعباس از این نظر خیلی با هم تفاوت داشتند.

نام “بارکو” تاسیس کرده بودند که کل نوردها در این شرکت بود و ۲۰ درصد هم در آن شریک بودند که بازار صادرات را هم بتوانند در دست بگیرند، به همین دلیل هم در ابتدا بندرعباس را انتخاب کرده بودند و به مجموعه این قراردادها ضمانت‌‌های اجرایی می‌گفتند.

این قرارداد با شرکت “فین‌سیدر” بسته شده بود و رئیس این شرکت یک فرد بنام سکوری و فراماسون بود که در سوئیس با شاه هم‌ اسکی بود. بعد از انقلاب وزارت نفت قرارداد نفت را نقض کرده بود.

طرف ایتالیایی به استناد مصوب شورای انقلاب قرارداد مشارکت با شرکت ایریتک و بارکو را لغو کرده بود. یعنی ما پشتوانه مالی و فنی و بازرگانی نداشتیم و سفته‌ها را هم با اختیار خودشان آزاد کرده و در بازار فروخته بودند.

پس ما باید به این قرارداد انسجام می‌دادیم. اگر قرار بود به ۳۰ تن قرارداد انسجام بدهیم چند سال طول می‌کشید بنابراین مجبور بودیم از جایی وارد شویم که طرف ایتالیایی مجبور شود تا آخر کار با ما همراهی کند.

در این میان تنها شخص باتجربه گروه ما آقای کامیاب بود. ما به طرف ایتالیایی متذکر شدیم که باید حتما نفت ببرد و اگر این کار را نکند ما نمی‌توانیم قرارداد را پوشش مالی بدهیم. دوم اینکه قرار گذاشتیم سفته‌هایی را که در بازار فروخته بودند، برگردانند و ۱۵ درصد پول نفتی را که خریده‌اند به حساب بانک مرکزی بریزند و ۸۵ درصد را LC باز کنند. قرار بود سفته‌ها شش ماه بعد از راه‌اندازی آزاد شود در حالی که ما هنوز در مراحل خاکبرداری بودیم و قرار شد سفته‌ها را به مدت شش سال دیگر نگه دارند.

در ایران کمیته‌ BTC را تشکیل دادیم که آقای هدایت‌‌زاده نماینده وزارت نفت، از پول نفتی که به ایتالیایی‌‌‌ها فروخته می‌شد منابع مالی ما را تامین می‌کرد و ما وقتی پول را به طرف خارجی می‌دادیم که از کارشناسان کار را تحویل می‌گرفتیم. در مورد وحدت در قراردادها تیمی را بین دفتر جنوا و کارخانه و شرکت خارجی تشکیل دادیم که این تیم مرتبا هرگونه اشکالی در قرارداد را که مانع انجام کار می‌شد به عنوان صورتجلسه تنظیم می‌کردند و از مسوولان می‌خواستند این موانع را برطرف کنند. ما عملا ۹۰۰ صورتجلسه امضا کردیم.

در نهایت موفق شدیم کار عمرانی سیویل بتن‌ریزی را شروع کنیم. در سال ۶۲ سیاست‌های اسکلت فلزی را هم پیاده کردیم. بعد از طی تمام این مراحل مشکلی همچنان باقی بود و آن هم این بود که تا آن لحظه هیچ تعاملی با استاندار اصفهان آقای کوهپایی که به حزب وابسته بود، نداشتیم.

سال‌های ۶۰ و ۶۱ تا انتهای ۶۲ یک نوع وحدت را در تمام ابعاد، نه در یک بعد ایجاد می‌کردیم ‌ وحدت‌های قراردادی را قبلا گفتم.

از جمله وحدت‌هایی که این بار می‌خواهم درباره آنها صحبت کنم وحدت در نقش قراردادهاست. قرارداد اسما این بود که چیزی به نام فولاد مبارکه داریم که از آن ورق بیرون می‌آید اما وقتی وارد آن شدیم فهمیدیم هنوز در این طرح احیای مستقیم نداریم، هنوز واحدی به نام خنک کننده تختال که دو قسمت کارخانه را به هم وصل می‌کند نداریم، واحدی به نام تعمیرات نداریم که بخواهیم قطعه‌ای را اصلاح کنیم، به موضوع قطعات یدکی کارخانه اصلا رسیدگی نشده بود، موضوع تصفیه‌خانه‌ها که آب، یکبار مصرف نباشد را تامین کند نداشتیم و ما نمی‌توانستیم آب زاینده‌رود را به عنوان یکبار مصرف استفاده کنیم.

عملا تصفیه‌خانه‌ای در سر راه نداشتیم مگر اینکه یک تصفیه‌خانه می‌داشتیم که بتوانیم از آب دوباره استفاده کنیم، مجبور بودیم تا جایی که ممکن بود آب را تصفیه و از آن استفاده کنیم.

به موضوع برق پرداخته نشده و جزو تعهدات طرف خارجی نبود آموزش دوران بهره‌برداری کارخانه‌هم در تعهدات نبود . طرف خارجی تعهد داشت نقشه‌ها را طراحی کنند و ما تایید کنیم، تجهیزات را طرف خارجی بسازد و ما نظارت کنیم، تجهیزات را به ما تحویل داده و ما خودمان نصب کنیم و آنها نظارت کنند و با پرسنلی که آموزش می‌دهند کارخانه زیر نظرشان به بهره‌برداری برسد. بنابراین در همه موارد تعهداتی بر عهده طرف ایرانی بود که هیچ سامانی به آنها داده نشده بود.

در سفری که به اتریش رفتیم ۱۰ روز دور یک میز در یک اتاق با همراه مدیرعامل بخشی که مسئول قرارداد ما بود حضور داشت و شرکتی بود که حدود ده برابر ایریتک بود.

ما خط به خط قرارداد را اصلاح کردیم و هیچ نقص فنی در آن باقی نماند تا اینکه به مسئله قیمت رسیدیم. آنها قیمت‌ کل کارخانجاتشان را اعم از تجهیزات و غیره را ۶۸۰ میلیون مارک تعیین کرده بودند. اینجا یک نکته را ذکر کنم، آنها دانش بهره‌برداری از کارخانه را در قرارداد به ما می‌دادند ولی دانش ساخت آن را به ما نمی‌دادند.

خودشان هم مجوز این کار را نداشتند مجوز در دست آمریکا بود و منطقه‌شان هم ایران تعیین شده بود بنابراین ما مجبور بودیم که با آنها قرارداد ببندیم. در این میان آنها هم قیمت خیلی بالایی تعیین کرده بودند و ما مبلغ ۶۲۵ میلیون مارک پیشنهاد کردیم البته از ۴۵۰ میلیون مارک قیمت را شروع کردیم و به ۶۲۵ میلیون مارک رسیدیم ولی آنها از ۶۸۰ میلیون مارک پایین نیامدند.

آقای “فورلیش” می‌گفت شما ملزم هستید که این قرارداد را با ما ببندید و چاره‌ای جز این ندارید و دلیلی ندارد که ما به شما تخفیف دهیم. ما نتوانستیم تصمیم بگیریم چون خواسته‌شان منطقی نبود بنابراین مسائل فنی را تمام کردیم ولی مسائل مالی نیمه کاره ماند و به ایران برگشتیم.

در یک سفر دیگری که برای کار دفتر جنوا به ایتالیا رفته بودیم اطلاع دادیم که قصد داریم با HYL۳ که تازه نمونه یک واحد ۳۰۰ هزار تنی را تجربه کرده بود وارد مذاکره شویم.

در ایتالیا آقایی که ایرانی و اهل اصفهان بود (نامش در خاطرم نیست) و مترجم بود و از آنها هم خیلی طرفداری می‌کرد با ما تقاضای ملاقات کرد. ایشان گفت می‌خواهم خبری به شما بدهم و آن این است که اگر شما قرارداد را با میدرکس نبندید میدرکس ورشکستگی خودش را اعلام می‌کند.

کوبه‌ای‌ها حاضر شده‌اند این شرکت را خریداری کنند و شرطشان این است که شما حاضر شوید با کوبه‌ای‌ها صحبت کنید و آنها هم می‌خواهند با آمریکایی‌ها در این جلسه شرکت کنند.

ما گفتیم در حال صحبت با HYL۳ هستیم و کار از کار گذشته است. ایشان التماس کرد که فرصتی دهید چون خیلی به نفعتان است و اینها ورشکسته هستند از ان وضع کمال استفاده را کنید. ما قیمت را ۴۵۰ میلیون مارک تعیین کردیم که قبول کردند و از آنها خواستیم برای تضمین کار هم یک ضمانت‌نامه در بانک مرکزی قرار دهند.

گفتند پول نقد می‌دهیم. بنابراین قرارداد ۴۵۰ میلیون مارک بسته شد و حدود ۱۰۰میلیون مارک هم در بانک مرکزی به عنوان ضمانت گذاشتند.

بلافاصله تیمی از ژاپن آمدند و در هتل هیلتون مستقر شدند یک منشی هم آوردند و سوئیت بزرگی را به عنوان دفتر کار در این هتل تعیین کردند و سرنسخه‌ها را بریده و قرارداد با سرنسخه کوبه تنظیم و امضا شد و ما در وزارتخانه قرارداد را امضا کرده و تحویل دادیم. در این قرارداد ما دانش ساخت را هم از آنها گرفتیم و به ایریتک دادیم.

خلاصه LC باز شد و یکضرب معادل۴۵۰ میلیون مارک را نفت بردند و پولشان را به دین طریق گرفتند و گفتند هر وقت کارمان را انجام دادیم از طریق همین پول پرداخت می‌‌کنیم.

به هر حال این کار یک اتفاق بود که ما حسن استفاده را کردیم. در بانک مرکزی شخصی بود که یکی از کارشناسان بسیار برجسته بانک مرکزی بود وجود داشت که در دوره‌ای دچار مشکل شده بود. او از ما خواست که قرارداد را با مارک نبندیم چون اقتصاد ما با دلار است و این قضیه به نفع ما نیست.

قرارداد ۱۹۰ میلیون دلار شد و واقعا حرف ایشان درست بود چون در زمان قرارداد هر دلار ۲۵۰ مارک بود در حالی که در انتهای قرارداد یک دلار ۱۰۵ مارک شد. یعنی تا این حد تغییر کرد و اگر با مارک می‌بستیم متضرر می‌شدیم.

بنابراین اینجا هم سود مضاعفی بردیم که قرارداد را به دلار تبدیل کردیم یعنی پنج واحد احیای مستقیم را ۱۹۰ میلیون دلار خریدیم که با احتساب ۵ واحد هر کدام حدود ۴۰ میلیون دلار می‌شود. در حالی که الان هر واحد ۱۸۰ میلیون یورو است. این قرارداد سال ۶۳ بسته شده یعنی دیرترین قرارداد ماست و زودتر از همه هم راه‌اندازی شده است.

ما در واقع مبارکه را مانند یک جزیره مستقل

در سن ۳۵ سالگی مجری فولاد مبارکه شدم. تاریخ حکمم ۱۶/۹/۶۰ است. اگر در پرونده من در شرکت ملی فولاد برگی پیدا شود که سابقه من را نشان دهد فقط همین برگه است و هیچ مدرک دیگری در این شرکت ندارم. من هیچ‌گاه از شرکت ملی فولاد حقوق نگرفتم یعنی در دو سال اولی که کار کردم آنقدر بی‌پرونده بودم که هیچ‌کس به این فکر نیفتاد این فردی که در این شرکت کار می‌کند حقوقش باید چطور باشد.

از کشور فرض کردیم و بررسی کردیم اروپا با مشابه مبارکه چه برخوردی دارد و چه استفاده‌هایی از آن می‌برد و تا جایی که توانستیم مزایا را بومی‌سازی کردیم.

داستان افتتاح
تا سال ۱۳۷۰ از نظر نصب ۹۰ درصد کارها پیش رفته بود اما از نظر راه‌اندازی در حد صفر بود. این تصمیم ما به تفاوت نگاهی که ما در داخل فولاد مبارکه داشتیم با نگاهی که بیرون از ما در داخل مملکت به فولاد مبارکه وجود داشت، بود.

یکی از این نگاه‌ها این بود که همه از جمله کارشناسان بزرگ مملکت اعتقاد داشتند که این کارخانه یا راه‌اندازی نمی‌‌شود یا غیراقتصادی و به دست خارجی‌ها راه‌اندازی می‌شود و حتی یک عده تندرو می‌گفتند اینجا مانند تخت جمشید یک شهر‌آهن‌پاره خواهد شد که دولت روز را ساقط خواهد کرد.

کندروها هم می‌گفتند اگر راه‌اندازی شود هم غیراقتصادی راه‌اندازی خواهد شد وگرنه مثل واحدهای دیگر وبال گردنمان هست. اثر این نظریه مدیران تندرو و کندرو بالای دولتی، روی سازمان‌هایی که می‌خواستند زیربناها را در بیرون از فولاد مبارکه برای آن آماده کنند به خواب خرگوش رفته بودند.

مثلا مسئول گاز می‌گفت تو حالا فولاد مبارکه را راه بینداز تا بعد. حتی مدیران معدن گل‌گهر و چادرملو به من می‌گفتند شما چه کار دارید؟

چون من همیشه در مورد چادرملو و گل گهر اعتراض داشتم و کمک می‌‌کردم به ما می‌گفتند ما سنگ تو را تامین می‌کنیم.

من متوجه می‌‌شدم که این معدن که طرح مطالعاتی بود تا معدن شود خودش به اندازه ده سال من کار دارد اما هیچ اقدامی انجام نمی‌دادند.

در مورد آب و برق، هم همینطور بود. کلی کمبود در کشور داشتیم. جاده و راه‌آهن هم جزو کمبودهای ما بود. با اینکه کمک می‌کردند اما اینکه دو سازمان هستیم که باید همزمان کار کنیم نمی‌شد.

بنابراین تصمیم گرفتیم با راه‌اندازی هرچند مصنوعی، اتهامات را بپذیریم اما جنجال راه‌اندازی فولاد مبارکه را به وجود بیاوریم. مثلا پست را توسط وزیر نیرو آقای غفوری‌فرد و نیروگاه را توسط مرحوم حسن حبیبی راه‌اندازی شد و بقیه را توسط وزرای وقت که آقای محلوجی بود راه انداختیم و کارهای کوچک‌تر را خودم مصاحبه می‌کردم؛ تا به فولادسازی رسیدیم که نقطه‌ای بود که به مرحله ذوب رسیده بودیم و اینجا‌ دیگر از رئیس‌جمهور دعوت کردیم که البته سیاسیون بر علیه ما پرونده‌سازی کردند که این راه‌اندازی قلابی و نمادین است و باعث شد آنقدر فشارها زیاد شود که رابطه رئیس‌جمهور با ما بد شد و اعتمادش از ما سلب شد.

طوری که روز بعد با ما برخورد سنگینی کرد و جلسه‌ای هم گذاشت. آن زمان من اعلام کرده بودم که سالی ۲۰ میلیارد پول لازم دارم که کار را راه‌ بیندازیم و آقای رئیس‌جمهور گفتند من به شما پول نمی‌دهم در عین حال کارخانه را هم از شما می‌خواهم یعنی همان حرف که «اگر ورق درنیاوری، ورق ورقت می‌‌کنم»

آن زمان ۱۸ هزار نفر کارگر در این کارخانه‌ها داشتیم و بدهی سنگینی هم به پیمانکارها داشتیم. به هر حال پیشنهاد کردیم ۱۰ میلیارد تومان وام به ما داده شود و اجازه دهند تجهیزاتی که در ابتدای کار برای کارخانه خریداری شده است فروخته شود. این مجوز شفاها به من داده شد ولی کتبا این کار انجام نشد و من براساس این صحبت شفاهی، این کارها را انجام دادم و به تمام پیمانکارها اعلام کردم که پولشان تامین شده و اجازه ندادم آن نگرانی و دعوایی که به من منتقل شد به کارخانه منتقل شود.

کسی هم متوجه نشد که من در آن دفتر محکوم به اعدام هم شدم در حالی که من به سازمان نشاط دادم، اما همه اینها به خاطر این که مصوبات و تصمیمات همزمان نبود و بعضی از این کارها یکسال بعد انجام شد یا انجام نشد، تخلفات قانونی به حساب آمد و هشت سال بعد بابت جوابگویی به این تخلفات به دادگاه‌ رفتم ولی اجازه ندادم کار متوقف شود.

دوران سخت
سخت‌ترین دورانی که در فولاد مبارکه طی کردم بین سال‌های ۷۰ و ۷۲ بوده است به طوری که بدون اینکه کوچک‌ترین ورزشی کنم در این دو سال ۱۵ کیلو وزن کم کردم و دچار بیماری گواتر شدم.

خودم هم متوجه علت نبودم و بعد که از فولاد مبارکه خارج شدم متوجه بیماری‌ام شدم. اما سختی این دوران چه بود که هنوز هم نظامات مملکت پاسخگوی آن نیست.

این سختی عبارت از آن بود که؛ طبیعت هر کارخانه صنعتی (کوچک یا بزرگ) برای راه‌اندازی نیاز به یک دوره ساخت و دوره راه‌اندازی دارد.

دوره راه‌اندازی یعنی برآیندگیری از سخت‌افزار، نرم‌افزار و نیروی انسانی. یعنی اینها باید مثل دو دست یکپارچه شوند و این سخت‌ترین کار و طولانی است.

یعنی برای راه‌اندازی یک کارخانه خط سیستم‌ها و اتوماسیون و دستورالعمل‌ها و اینکه افراد آموزش کار را ببینند و این سه با هم اخت شوند کاری سخت و زمانبر است.

نام دوره راه‌اندازی مثل دوره اشکانیان از قاموس مملکت حذف شده است یعنی به تدریج این کارخانه به تولید می‌‌رسد و در این مدت گاهی شما مجبور هستید دستگاه‌ها را دوباره پیاده و نصب کنید چون تولرانس‌ها رعایت نشده حتی گاهی اصلاحات تا مرحله فونداسیون پیش می‌رود.

بنابراین دوره راه‌اندازی دوره‌ای است که شما هنوز نمی‌‌توانید پیمانکارها را بیرون کنید، نمی‌توانید نیروهای خارجی ناظر بر نصب را بیرون کنید چون باید ایرادها را برطرف کنند و این ایرادها در دوره راه‌اندازی خودش را نشان می‌دهد.

همه انتظار داشتند که تا کارخانه راه افتاد باید ثمره آن به سرعت دیده شود. در حالی که آن زمان کارخانه در حال طی کردن دوره راه‌اندازی بود.

هرچه در سال ۷۲ فریاد زدیم و کارخانه را ره‌اندازی کردیم می‌گفتند امسال فولاد مبارکه باید ۳/۲ میلیون تن بهره‌برداری داشته باشد در حالی که میزان کار ما ۵۰۰ هزار تن بود. هرچه می‌گفتیم دوره راه‌اندازی فولاد در دنیا ۴ سال است و اگر بخواهید زودتر این کار را انجام دهید مثل کودکی است که زود به دنیا آمده و تا آخر عمر همانطور بیمار خواهد بود. به هر حال این فشارها بر ما تحمیل می‌شد و ما هم عبارت‌ها را پذیرفته بودیم.

تولید نورد گرم
به این ترتیب به مرحله تولید نورد گرم رسیدیم که سال ۷۲ بود. در آن سال دو مقوله مطرح بود که ناچار بودیم کارخانه را افتتاح کنیم. اول اینکه ماده واحده من تمام می‌شد.

سال ۶۱ از مجلس ماده واحده‌ای به مدت پنج سال گرفتیم و در سال ۶۷ به مدت پنج سال تمدید شد که به مجری طرح فولاد مبارکه اختیار می‌داد که فولاد مبارکه را براساس قوانین جاری مملکت نسازد بلکه براساس یک آئین‌نامه که در دولت تصویب می‌شود ساخته شود این آئین‌نامه خاص بود و زمان داشت و در سال ۷۲ زمان آن تمام می‌شد.

اگر می‌خواستم براساس قوانین جاریه کار کنم نمی‌دانستم چه کار کنم و اگر براساس قوانین گذشته انجام می‌دادم تمام کارهای گذشته من به نوعی تخلف به حساب می‌آمد که این اتفاق هم به نوعی افتاد.

بحث دوم این بود که باید یک شرکت بهره‌برداری این کارخانه را اداره می‌کرد و ما باید سازمان بهره‌برداری و دستورالعمل‌ها، سیستم‌ها، کمیسیون معاملات و… را ایجاد می‌کردیم.

یعنی من باید با آئین‌نامه قبلی کار می‌‌کردم نمی‌توانستم تولید کنم. من به عنوان مجری طرح حق خرید داشتم اما حق فروش نه. یا من برای ساختن کارخانه و نه برای ماده اولیه تولید حق نداشتم برای سرمایه‌گذاری ماده اولیه را خریداری کنم چون دفاتر قانونی ما سرمایه‌گذاری بود نه دفاتر سود و زیان.

بنابراین باید وارد بهره‌برداری می‌شدیم و اگر این کار را نمی‌کردیم در داخل و بیرون گرفتار می‌شدیم. دیگر اینکه باید نیازها را اعلام می‌کردیم و قرارداد مصرف با برق و گاز

آقای محمدرضا نعمت‌زاده هنوز هم وقتی من را می‌‌بیند می‌پرسد ما اشتباه کردیم پروژه را از بندرعباس به اصفهان منتقل کردیم؟! در طراحی صنعتی شرایط آب‌وهوایی و مقاومت زمین و مسائل دیگر سنجیده می‌شود، و این انتقال در صورتی انجام شد که اصفهان و بندرعباس از این نظر خیلی با هم تفاوت داشتند.

منعقد می‌کردیم و مدیرعامل یک شرکت این کارها را باید در دفاتر قانونی یک شرکت در حال بهره‌‌برداری ثبت کند.

مورد دیگر اتفاقی بود که در کشور افتاد و به ما بسیار صدمه زد و به نظرم هنوز این صدمات را تحمل می‌کنیم این بود که اقتصاد کشور ما با دلار هفت تومانی کار می‌کرد ولی شرایط اقتصادی بیرون از فولاد مبارکه دلار را به ۳۰۰ تومان رسانده بود و احتمال می‌دادند که قیمت دلار به ۷۰۰ تومان برسد.

در حقیقت نظام نگران شده بود که اگر این اتفاق بیفتد شرایط اضطراری به وجود خواهد آمد. به همین دلیل تصمیم داشتند شرایط خاص انقباضی را ایجاد کنند که آقای رفسنجانی داوطلب شد که آئین‌نامه تعزیرات حکومتی را پیاده‌سازی کند.

ما در آن مقطع جزو کسانی بودیم که به خاطر شرایط داخل فولاد مبارکه و اینکه تجربه پیدا کرده بودیم که در حکومت چه اتفاقی در حال وقوع است، متوجه بودیم که در حال رسیدن به قله‌ای از صنعت مملکت هستیم و صنعت هر کشوری نجات‌دهنده اقتصاد آن کشور است. اگر صنعت راه‌اندازی نشود کشاورزی و خدمات هم راه نخواهد افتاد.

چه کسانی افترا زدند؟
براساس حرف‌هایی که سیاسیون زدند و سال ۷۰ با کمک چند نفر از افراد انجمن اسلامی فولاد مبارکه برای من در بازرسی رهبری پرونده‌سازی کردند و از آنجا این گزارشات در بازرسی کل کشور سردرآورد و از این سازمان در فولاد مبارکه مستقر شدند و این تخلفات را بررسی کنند و چون تداخل بین بهره‌برداری و اجرای طرح را نمی‌توانستند تشخیص دهند و تمام مسائل اجرای طرح را هم جزو بهره‌برداری بردند و آنقدر قانون بازرسی به آنها اختیار داده بود که می‌گفتند مجوزی که مجلس برای مدت پنج سال به شما داده را قبول نداریم و براساس قوانین جاری کشور محاکمه خواهید شد.

یک مورد از تخلفات من ۳۰ میلیارد تومان تخلف بود پروژه‌ای که طبق دفاتر ۷۰ میلیارد تومان هزینه کرده بودم.

به هر حال این مسائل ما را وادار کرد که وارد بهره‌برداری شویم. به هر حال این کارخانه به بهره‌برداری رسید و تا شهریور ۷۳ به شرایط ۵۰۰ هزار تن تولید رسیدیم.

آنقدر قوانین و شرایط سخت شده بود که وزارتخانه هم از اینکه از من عرفانیان در فولاد مبارکه پشتیبانی کند ترسید.

ظاهر کار به عهده آقایان شکرریز و لنکرانی بود اما بدون نظر آقای محلوجی امکانپذیر نبود. یا اینکه به هیچ وجه در دفاعیه من در دادگاه‌ها کسی از وزارتخانه من را پشتیبانی نکرد و حتی یک کلام دفاعیه برای من ننوشتند.

نوروز سال ۷۳ بود که یک کتاب گزارش به دست من رسید که بازرسی کل کشور تخلفات من را به رئیس‌جمهور اعلام کرده بود و رئیس دفتر ایشان هم نسخه‌ای را برای آقای محلوجی فرستاده بود و ایشان هم فقط زیرنویس کرده و از من خواسته بودند که به این اتهامات پاسخ دهم.

من که حقوقدان نبودم که این موارد را خط به خط بررسی کنم و وکیلی هم نداشتم، ایام عید دفاعیه‌ای خطاب به آقای رئیس‌جمهور نوشتم مبنی بر اینکه من مجری طرح فولاد مبارکه هستم، مجری قانون که نیستم.

کارهای من طبق قوانینی خاص انجام شده و قرار بوده کارخانه بسازم. این نامه را که نوشتم اوضاع خراب‌تر شد. این نامه بدون اینکه رئیس‌جمهور نظر موافق یا مخالف بدهد به بازرسی کل کشور فرستاده شده بود و آنها هم اعلام کرده بودند که آقای عرفانیان خودش اعتراف کرده که به قانون عمل نکرده است.

بنابراین بازرسی کل کشور این دفاعیه را اقرارنامه دانست و پرونده من به دادگاه فرستاده شد. همزمان با این شرایط وزارتخانه به من ارز و ریال نمی‌‌داد.

فقط برق و گاز و آب و راه‌آهن از داخل تامین می‌‌شد اما قطعات یدکی حتی در حد یک پیچ یا آجر نسوز در داخل کشور امکان تولید نداشتیم که همه اینها باعث می‌‌شود هزینه‌های ما به دلار بالا باشد. در این مقطع چاره‌ای نداشتم جز اینکه با یک تیر چند نشان بزنم.

اینکه یا از کارخانه بیرون بروم، چون این پرونده متعلق به شخص من نبود و تخلفاتی ذکر شده بود که تمام فولاد مبارکه را درگیر کرده بود. بنابراین با خارج شدن از فولاد مبارکه این پرونده را با خودم بیرون آوردم نهایت این بود که دیگر با فولاد مبارکه کاری ندارند و تقصیرات متوجه من است. دوم اینکه فضا تغییر می‌کند کارخانه دوباره پشتیبان پیدا می‌کند که این اتفاق هم افتاد.

آقای هراتی نیک را قانع کرده بودم که جانشین من شود و ایشان راضی به این کار نمی‌شد، اما با اصرار من و اینکه تا یک سال در کنار ایشان خواهم ماند تا مسلط شود، در اصفهان برای ایشان منزلی خریداری کردیم) باز هم کارهای اداری را انجام می‌دادم.

زمانی که به اهواز رفتم آقای شکرریز وقتی متوجه شد که همسر بنده از تحولات اخیر بی‌خبر است با ایشان تماس گرفت و همسرم اعلام کرد که قصد ندارد در تهران زندگی کند و می‌خواهد در مشهد باشد و در حقیقت همسر من با آقای شکرریز صحبت کرد که با من کاری نداشته باشند و بتوانیم در مشهد زندگی کنیم.

چون ما ۱۳ سال بود که در اصفهان در خانه‌ای سازمانی زندگی می‌کردیم به هر حال ایشان با وعده‌هایی که به همسرم داد ایشان را راضی به آمدن به تهران کرد چون با بیرون آمدن من از فولاد مبارکه موافق بودند اما نمی‌خواستند من را بنا به هر دلیلی رها کنند.

چون واقعا نمی‌خواستم در کار فولاد باشم تا تکلیف پرونده من مشخص شود تا بعد تصمیم بگیرم و نمی‌خواستم در وزارتخانه باشم اما آقای محلوجی اعتقاد داشت که رفتن تو به معنای رفتن آبروی من و لطمه به وزارتخانه است.

ایشان قائم مقامی خودش را به من پیشنهاد کرد و من به نوعی کاری را که امام رضا(ع) من را به آن مامور کرد انجام دادم و گفتم قائم مقام شرکت ملی فولاد می‌‌شوم بدون اینکه چیزی را متعهد شوم یا کاری به من ارجاع شود و عضو هیات مدیره فولاد هم بودم که می‌‌خواستم ادامه بدهم تا بعد بگویم چه شغلی را قبول خواهم کرد.

اتاقی در کنار اتاق آقای شکرریز با منشی مشترک تا آمدن دولت بعدی داشتم البته در دولت بعدی به هیچ وجه کار نکردم و زمانی که می‌دانستم آقای محلوجی وزیر نخواهد شد و آقای شکرریز و لنکرانی در راس کار نخواهند بود و به خودشان هم گفته بودم اما باور نمی‌کردند و من اعلام کردم که استعفا خواهم داد و خواستم که با آن موافقت کنند.

به هر حال آقای محلوجی در روز آخر کاری‌اش استعفای بنده را قبول کرد و از روز بعد که ایشان وزیر نبودند دیگر به وزارتخانه نرفتم. روزی که قرار بود مراسم تودیع من باشد شکرریز نگران متن سخنرانی من بودند و می‌خواستند قبل از آن متن آن سخنرانی ببینند تا جایی که شب قبل آقای سلیمانی را نزد من فرستادند و من اعلام کردم اگر تا این حد نگران هستید سخنرانی نمی‌کنم اما نگران بحث‌های من بودند.

در نهایت با پرسنل خداحافظی کردم و بعد از مراسم آقای شکرریز از بنده خواست که از کارخانه خارج شویم. (صبح همان روز هم قرار بود آقای محلوجی به کارخانه بیاید که به بهانه مریض شدن نیامد ولی همان روز در وزارتخانه حاضر شده بود.) به آقای شکرریز گفتم طبق قولی که به آقای هراتی داده‌‌ام باید یکسال کنار ایشان باشم تا بتوانند بر کار مسلط شود. ایشان گفت آقای هراتی خودش اعلام کرده که اگر شما در اینجا باشید نمی‌تواند مدیریت کند.

بنابراین من از کارخانه خارج شدم و فردا صبح هم از من خواستند که منزل سازمانی را تخلیه کنم و خودروی مبارکه را هم تحویل بدهم و من مثل اسرا به تهران رفتم.
محمد حسن عرفانیان/ بنیانگذار فولاد مبارکه

منبع خبر : پایگاه خبری و تحلیل معادن و صنایع معدنی
http://www.minews.ir/fa/doc/news/2430/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%81%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85