دسته‌بندی نشده
کد خبر : 3935
شنبه - ۱۲ اسفند ۱۳۹۶ - ۰۹:۲۱
احسان سلطانی

انتخابات آمریکا: واقعیت­ها و انتخاب­ها

انتخابات  آمریکا: واقعیت­ها و انتخاب­ها

 

 

 

پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات اخیر آمریکا، شگفتی همگان را به دنبال داشت. ترامپ بدون پشتیبانی اکثریت سیاست­مردان و نخبگان و به رغم همه پیش­بینی­ ها و نظرسنجی­ ها توانست با اکثریت قابل قبولی، به عنوان چهل و پنجمین رئیس جمهور انتخاب شود. مردم آمریکا بدون توجه به وزن ناچیز سابقه فعالیت­های سیاسی و حتی اظهارات شگفت­انگیز و نامتعارف ترامپ، در طغیانی سیاسی بر علیه نظام حاکم او را برگزیدند. چند ماه قبل هم در اقدامی نئوناسیونالیستی و تا حدودی مشابه، مردم انگلستان به برگزیت (خروج از اتحادیه اروپا) رای دادند.

مبانی تبلیغات انتخاباتی چند ماهه گذشته و رئوس مهم برنامه­ های رئیس جمهور بعدی آمریکا که در برنامه یکصد روزه تحت عنوان «پیمان­نامه ترامپ با رای­دهندگان آمریکایی» به صورت منظمی مدون شده است،  شامل مفاد ذیل می­باشد. شش بند نخست که «پایان دادن به فساد و بهره­داری از منافع خاص در واشینگتن» نام دارد شامل محدویت دفعات نمایندگی برای اعضای کنگره، توقف استخدام دولتی به جز نیروهای نظامی و امنیتی و خدمات بهداشتی، کاهش قوانین و مقررات و ممنوعیت لابی­گری است. هفت بند بعدی به مسئله حمایت از نیروی کار تولید اشاره دارد که بر روی کاهش گستره یا کناره­گیری از پیمان­نامه­های تجارت آزاد از جمله نفتا و ترانس­پاسیفیک و محدودیت واردات از چین و موضوعاتی که مانع از ایجاد اشتغال تولیدی در آمریکا می­شود، تاکید دارد. حمایت از توسعه تولید نفت و گاز، مسائل امنیتی، مبارزه با ورود مهاجرین خارجی، قطع بودجه برنامه تغییر اقلیم سازمان ملل متحد و کاهش مالیات طبقه متوسط نیز در این برنامه جایگاه خاص خود را دارد.

در اینجا فارغ از مسائل جنبی متعدد و متنوعی که منجر به این تغییر بزرگ در جهت­گیری سیاسی و اقتصادی آمریکا شد، به بعضی موضوعات مهم و ریشه­ای در متن اقتصاد سیاسی آمریکا پرداخته می­شود. موارد مهمی که در این راستا قابل طرح هستند، عبارتند از: (۱) رویای آمریکایی ابرقدرت بلامنازع جهانی (۲) صنعت و اشتغال مولد ملی، (۳) تاثیرات آزادسازی­های تجاری و مهاجرین و (۴)  تشدید نابرابری­های اقتصادی و اجتماعی.

 

رویای آمریکایی ابرقدرت بلامنازع جهانی

آمریکا تا پانزده سال پیش بزرگترین قدرت اقتصادی جهان با سهم نزدیک به یک-سوم از کل درآمد جهانی (تولید ناخالص داخلی به قیمت­های جاری) محسوب می­شد، اما سهم این کشور از اقتصاد جهانی به تدریج کاهش یافت، به صورتی که به ۲۲ درصد از کل جهان تنزل یافته است. درآمد اقتصادی این کشور بر پایه برآوردهای ارزش اسمی و برابری قدرت خرید نیز از روند مشابهی پیروی کرده است. نظر به هزینه­های بسیار سنگین لشکرکشی­های گسترده این کشور به عراق و افغانستان که عواقب وخیمی برای جهان و اقتصاد آمریکا بر جای گذشت، سیاست حضور نظامی محدود این کشور در کانون­های نزاع جهانی و به تبع آن تا حدی کاهش اقتدار سیاسی، نارضایتی جناح­های رادیکال سلطه­جو و جنگ­طلب را به همراه داشته است.

درشرایطی که در مجموع دوره ۱۴-۲۰۰۴ درآمد سرانه اقتصادی کشورهای چین، هند به ترتیب ۱۴۶ و ۸۲ درصد و کشورهای روسیه، کره­جنوبی و آلمان به ترتیب ۳۷، ۳۶ و ۱۶ درصد رشد کرد، درآمد سرانه آمریکا فقط ۷ درصد رشد داشت. در همین دوره درآمد سرانه اقتصادی کشورهای با درآمد متوسط و متوسط به بالا در حدود ۷۰ درصد، درآمد بالا ۱۳ درصد و کل جهان ۲۸ درصد افزایش یافت. در مجموع ملاحظه می­شود که این کشور در ابعاد و عرصه­های نظامی، سیاسی و اقتصادی دچار پس­رفت نسبت به اغلب کشورهای جهان شد که در سرخوردگی بخش­های بزرگی از مردم این کشور منعکس گردیده است.

 

صنعت و اشتغال مولد ملی

نظر به مزیت رقابتی نیروی کار ارزان­قیمت، بخش مهمی از اشتغال کشورهای توسعه­یافته به کشورهای در حال توسعه و به تازگی توسعه یافته منتقل شده که آمریکا هم از این امر مستثنی نیست. هم اکنون میزان اشتغال صنعتی آمریکا به کمترین میزان در طی هفت دهه اخیر رسیده و بر پایه داده­های اداره آمار آمریکا از ۱۷ میلیون نفر در سال ۲۰۰۰ میلادی به ۱۲ میلیون نفر در سال جاری تنزل کرده است. با توجه به تاثیر بخش صنعت بر روی کل اقتصاد از جمله ایجاد دو شغل جانبی و القایی به ازای هر شغل تولیدی و همچنین برگشت بالای منابع مالی تزریق شده به صنعت با اثر ۱.۴ برابری، انقباض بخش صنعتی اثرات شدیدتری بر روی دیگر بخش­های اقتصادی به همراه دارد. در نیم قرن پیش سهم بخش صنعت-ساخت از کل اشتغال آمریکا ۲۸ درصد بود که با روند نزولی کم و بیش ثابتی به کمتر از ۹ درصد رسیده است. از سوی دیگر ورود گسترده مهاجرین خارجی که با دستمزدها و شرایط پایین­تری حاضر به استخدام هستند، بر روی بازار کار آمریکا فشار می­آورد. دو موضوع مهم انتقال مشاغل مولد به خارج از مرزها و و ورود نیروی کار مهاجر ارزان­قیمت، شرایط کار و دستمزدهای دریافتی برای نیروی کار بومی آمریکا را به شدت دشوار کرده است که به تبع آن نارضایتی­های زیادی را در بین تولیدکنندگان، کارگران و اقشار فرودست ایجاد می­کند. همچنین در شرایطی که نیروهای مولد صنعتی در آمریکا تضعیف شدند، بخش­های بازرگانی، واسطه­گری، سوداگری مالی تقویت شدند. ذکر این موضوع لازم می­باشد که بخش قابل توجهی از کاهش نیروی کار صنعتی آمریکا بنا به دلایلی از قبیل بکارگیری فنآوری­های جدید، اتوماسیون خطوط تولید و افزایش بهره­وری، رخ داده است.

 

آزادسازی­های تجاری و مهاجرین خارجی

هرچند آزادسازی­های تجاری و ورود مهاجرین خارجی موجب کاهش بهای کالاهای مصرفی و خدمات در آمریکا و تا حدی رفاه کاذب میتنی بر مصرف­گرایی شده است، اما از سوی دیگر منجر به فشار بر روی شاغلین (به خصوص کارگران و مشاغل کاربر) گردید که به تبع آن بر روی  معیشت عامه آمریکاییان تاثیر گذاشته است.

 

تا دهه پایانی قرن بیستم، آمریکا، اروپای غربی و ژاپن بدون وجود هر گونه رقابت جدی از سوی دیگر اقتصادها، نبض تجارت جهانی را در دست داشتند. همراه با آزادسازی­های تجاری و ورود حداقل یک میلیارد نفر نیروی کار ارزان­قیمت از کشورهای در حال توسعه آسیایی، اروپای شرقی، آمریکای جنوبی و بخشی از آفریقا به بازارهای بین­المللی، شرایط رقابت جهانی دچار تحولاتی جدی و اساسی گردید. طبق داده­های سازمان تجارت جهانی، در ربع قرن پیش چین سهمی کمتر از ۲ درصد از ارزش صادرات جهانی کالاها را دارا بود که اکنون به ۱۳ درصد رسیده است. در کمتر از دو دهه مجموع سهم پنج کشور صنعتی آمریکا، آلمان، ژاپن، انگلستان و فرانسه از ۴۰ درصد صادرات جهانی کالاها به ۲۵ درصد تنزل یافت و در همین حال سهم صادرات کشورهای چین (شامل هنگ­کنگ)، کره­جنوبی و سنگاپور از ۱۰ درصد به ۲۰ درصد صعود کرد. در سال ۲۰۰۰ میلادی سهم آمریکا از صادرات جهانی کالاها ۱۲ درصد بود که در سال ۲۰۱۵ به ۸ درصد کاهش یافت.

در سال ۲۰۱۵ میلادی آمریکا با ۲۳۰۰ میلیارد دلار واردات و ۱۵۰۰ میلیارد دلار صادرات، دچار تراز تجاری منفی به ارزش ۸۰۰ میلیارد دلار گردید. در همین سال صادرات خدمات آمریکا ۷۰۰ میلیارد دلار و واردات آن ۵۰۰ میلیارد دلار بود که ۲۰۰ میلیارد دلار تراز تجاری مثبت در بخش خدمات را نشان می­دهد. با وجود موازنه تجاری مثبت بخش خدمات، مجموع تراز تجاری کالاها و خدمات در سطح منفی ۶۰۰ میلیارد دلار واقع می­شود. از مجموع ۸۰۰ میلیارد دلار کسری تراز تجاری کالاها در آمریکا، ۱۰۰ میلیارد دلار آن مربوط به سوخت­ها و بیش از ۵۰۰ میلیارد دلار آن مربوط به کالاهای مصرفی می­گردد.

 

 

 

چین با میزان صادرات ۵۰۰ میلیون دلار به آمریکا در سال ۲۰۱۵ میلادی، ۲۲ درصد از ارزش واردات این کشور را به خود اختصاص داد، در حالی که در دو دهه قبل، واردات آمریکا از چین کمتر از ۵۰ میلیارد دلار با سهم ۶ درصد بود. در سال ۲۰۱۵ تبادلات تجاری آمریکا و چین با ۳۹۰ میلیارد دلار تراز تجاری مثبت به نفع چین روبرو گردید و به عبارتی در حدود نیمی از نقصان تراز تجاری آمریکا مربوط به تجارت با چین می­باشد. کشورهای بعدی با تراز مثبت تجاری با آمریکا، به ترتیب آلمان، ژاپن و مکزیک با مجموع ۲۰۰ میلیارد هستند. سهم ۷.۶ درصدی مکزیک از کسری موازنه تجاری آمریکا به مراتب از سهم ۴۸ درصدی چین کمتر است. تعداد کشورها با تراز تجاری مثبت چندان زیاد نیست و موارد مهم عمدتاً مربوط به کشورهای هنگ­کنگ، هلند، امارات متحده عربی، بلژیک و سنگاپور می­شود که البته بخش اعظم آن مجدداً صادرات می­گردد.

 

تشدید نابرابری­های اقتصادی و اجتماعی

آزادسازی تجاری در سطح جهان کم و بیش منجر به گسترش شکاف­های طبقاتی و بیکاری به خصوص به زیان قشرهای کارگری و تولیدی در کشورهای توسعه یافته شد. جهانی­سازی و تسهیل تجارت جهانی هر چند تا حدی رفاه در جهت مصرف (کالاهای ارزان­قیمت وارداتی) برای مردم کشورهای توسعه­یافته به همراه داشته، اما در مجموع به نظر می­رسد با توجه به فشار بر سطوح درآمدی و میزان اشتغال نیروی کار این کشورها، در اصل بنگاه­های چندملیتی و صاحبان آنها منافع حاصله را کسب کرده باشند.

 

بر طبق تحقیقات اخیر کنگره آمریکا ثروت خانوارهای آمریکایی بالغ بر ۶۷ تریلیون دلار در سال ۲۰۱۳ میلادی گردید. از این ثروت سهم «۱۰ درصد بالای درآمدی (ثروتمند) جمعیت: ۷۶ درصد»، «۵۱ تا ۹۰ درصد بعدی: ۲۳ درصد» و «۵۰ درصد پایین درآمدی (فقیرترین): فقط ۱ درصد» است. متوسط ثروت خانوارهای ۱۰ درصد بالایی: ۴ میلیون دلار، ۵۱ تا ۹۰ درصد بعدی: ۳۱۶ هزار دلار، ۲۶ تا ۵۰ درصد بعدی: ۳۶ هزار دلار می­باشد و خانوارهای ۲۵ درصد پایین درآمدی (فقیر) جمعیت به صورت متوسط دارای ۱۳ هزار دلار بدهی هستند. نابرابری ثروت در آمربکا ابعاد و جوانب گسترده­ای دارد که در یکی دو دهه اخیر تشدید شده است. متوسط ثروت خانوارهای با سرپرست خانوار با تحصیلات دانشگاهی، ۴ برابر خانوارهای با سرپرست خانوار با تحصیلات دبیرستانی می­باشد. در طی دوره ۲۰۱۳-۱۹۸۹ ثروت خانوارهای آمریکایی به صورت نامتناسبی افزایش یافته است. در شرایطی که به ثروت ۱۰ درصد بالای درآمدی (ثروتمند) جمعیت، ۵۶ درصد افزوده شده، ۶ درصد از ثروت ۲۵ درصد پایین درآمدی (فقیرترین) کاسته شده است. طبقه متوسط این کشور به شدت تضعیف گردیده، به صورتی که سهم طبقه متوسط آمریکایی از کل ثروت کشور به کمتر از ۲۰ درصد رسیده است و در همین حال سهم طبقه متوسط از کل ثروت ملی کشورهای کانادا، فرانسه، انگلستان و ژاپن به ترتیب ۳۹، ۳۹، ۴۰ و ۴۹ درصد است. این موضوع با دارایی متوسط کمتر کل مردم آمریکا نسبت به اغلب کشورهای توسعه­یافته توام می­باشد.

 

مجموعه داده­های چهارگانه فوق­الذکر که بخشی از واقعیت­های جامعه آمریکایی را بیان می­کند، به وضوح نشان می­دهد که چگونه یک کاندیدا با وجود همه نقاط ضعفی که دارد، بدون اتصال به حلقه­های قدرت سیاسی موجود می­تواند با تکیه بر شعارهای مبتنی بر ایجاد اشتغال برای مردم و از بین بردن فساد و لابی­های سیاسی و البته توام با عوام­گرایی، به عنوان رئیس­جمهوری آمریکا انتخاب گردد.

پیش از انتخابات اخیر جوزف استیگلیتز برنده جایزه نوبل اقتصاد، توزیع ناعادلانه فرصت­های رشد در اقتصاد آمریکا را عامل بروز ترامپ عنوان کرد. او بر این باور بود که برنامه­های اقتصادی نئولیبرال­ها منجر به نابرابری گسترده در اقتصاد و حفظ منافع ثروتمندان شده است.

باید توجه داشت که تکیه بر تولید داخلی، از یک سو ایجاد اشتغال و افزایش درآمد ملی و از سوی دیگر با کاهش واردات کالاهای ارزان­قیمت، افت سطح مصرف و تا حدی تنزل رفاه مبتنی بر مصرف مردم آمریکا را به دنبال خواهد داشت. پس از انجام تغییرات در دولت پرسش این است که آیا مردم آمریکا حاضر خواهند شد، کمتر مصرف و بیشتر کار کنند؟ و چگونه تولیدکنندگان آمریکایی با نیروی کار به مراتب گران­تر داخلی، خواهند توانست با نیروی کار ارزان­قیمت خارجی رقابت کنند؟ نه تنها در زمینه کالاهای مصرفی با فن­آوری پایین که در بخش­های با فن­آوری متوسط و بالا از قبیل خودروسازی، رایانه و نرم­افزار نیز آمریکا قدرت رقابتی خود را به میزان زیادی از دست داده است. هم اکنون ضمن آن که در بخش کالاهای مصرفی، چین بزرگترین صادرکننده جهان به شمار می­رود، در بخش صادرات خدمات نرم­افزار و رایانه هند دارای رتبه اول جهانی است.

در مجموع مشکل اقتصاد آمریکا بیش از واردات از چین و رابطه آزاد تجاری با جهان، اعمال سیاست­های اقتصادی نئولیبرال (به ظاهر آزاد) است که با تقویت انحصارها در جهت توزیع ناعادلانه ثروت­ و درآمد و تقویت بخش­های نامولد سفته­بازانه و سوداگرانه و تضعیف بخش­های مولد و کارآفرین، منجر به نارضایتی و خشم عامه مردم از نظام سیاسی حاکم شد. بنابراین مشکل اصلی آمریکا در ذات نظام سیاسی و اقتصادی این کشور نهفته است و دونالد ترامپ اگر واقعاً بخواهد دست به اقدامات ساختاری و نهادی در جهت اصلاح وضعیت موجود بزند، مسیر بس سخت و دشواری را در پیش رو خواهد داشت.

در رابطه با اقتصاد آمریکا البته باید ذکر شود که این کشور (۱) بالاترین میزان نیروی انسانی با کیفیت و جذب نخبگان (در علوم و فن­آوری) را دارد، (۲) از تنوع بالای قومی و فرهنگی برخودار است، (۳) دارای غنی­ترین و متنوع­ترین منابع طبیعی می­باشد و (۴)  مزیت مهم آمریکا نسبت به اروپا و آسیای شرقی و جنوبی در دارا بودن منابع انرژی است. بنابراین هر چند آمریکا به عنوان قدرت بلامنازع جهان باقی نخواهد ماند، اما کماکان قوی­ترین و پویاترین اقتصاد جهان خواهد بود. در هر صورت آینده نشان خواهد داد که تا چه حد دولت و مردم آمریکا قادر خواهند بود تا بخشی از اقتدار و هژمونی از دسته رفته آمریکایی را بازگردانند.

 

جمع­بندی

(۱) افزایش نابرابری­ها و بی­عدالتی­ها و گسترش شکاف­های عمیق طبقاتی، انحصارها و فساد سیاسی را می­توان مهم­ترین علت بروز تحولات سیاسی اخیر آمریکا دانست.

(۲) با وجود موفقیت­های اوباما در ترمیم وجهه جهانی آمریکا و کاهش تنش در مناسبات خارجی، آن چه برای مردم آمریکا اهمیت بیشتری دارد، موضوعات نابرابری­های اجتماعی و فرصت­های رشد و اشتغال است.

(۳) هر چند در دوران ریاست جمهوری اوباما تلاش شد تا اشتغال مولد در آمریکا افزایش یابد و روند نزولی آن متوقف گردید، اما میزان ناکافی آن نتوانست رضایت رای­دهندگان آمریکایی را جلب کند.

(۴) شاید در کوتاه­مدت عامه مردم از مصرف کالاهای وارداتی ارزان­قیمت (در مقایسه با تولیدات داخلی گران­تر) راضی به نظر برسند، اما در بلندمدت اشتغال، درآمد و توسعه اقتصادی برای آنها اهمیت بیشتری دارد.

(۵) نقطه ضعف بزرگ نظام حاکم آمریکا در توجه بیش از حد به بخش­های غیرتولیدی و بعضاً نامولد در اقتصاد بود. در این میان نفوذ شدید لابی­های قدرتمند حافظ منافع بنگاه­های بزرگ اقتصادی و سوداگری مالی، توجه کمتر به مصالح عامه مردم را در پی داشت. صاحبان قدرت و سرمایه در ذات خود به دنبال ساز و کارهای اقتصادی در جهت تفوق سرمایه­های مالی و تجاری بر نیروی کار جوامع هستند و نقش مهم دولت در ایجاد تعادل و تناسب لازم در راستای حفظ مصالح عمومی است.

 

چه درس­هایی می­توان از انتخابات آمریکا آموخت؟

هر چند با تفاوت­ها و اختلاف­های زیاد، اما در ایران نیز روندهای مشابه با اقتصاد آمریکا، با شدت و حدت به مراتب بیشتر در حوزه­های «رشد اقتصادی»، «اشتغال مولد»، «تولید ملی» و «افزایش نابرابری­ها» به وقوع پیوسته است.

متاسفانه پس از پایان دوران دفاع مقدس، به نحو مستمر در ۲۷ سال اخیر و به خصوص از ابتدای دهه هشتاد با رشد بخش­های نامولد اقتصادی، میزان مشاغل زائد در بخش­های تجاری، سفته­بازی، دلالی، وارداتی (شامل قاچاق) رشد کرده است. در حالی که در چهار دهه پیش به ازای هر ۲.۵ نفر شاغل در بخش مولد صنعت-ساخت یک شغل در بخش بازرگانی-رستوران (شامل عمده­فروشی، خرده­فروشی، خدمات تعمیرات و رستوران) وجود داشت، در سال ۱۳۹۰ میزان اشتغال در این فعالیت­ها از بخش صنعت-ساخت فراتر رفت. روند مشابهی هم برای بخش ساختمان در مقایسه با صنعت-ساخت وجود دارد.

افزایش درآمدهای نفتی منجر به واردات گسترده کالاهای ارزان و بی­کیفیت از چین و کشورهای مشابه شد و روابط تجاری کشور برمبنای صادرات مواد خام و اولیه (نفت، گاز و مواد معدنی و تولیدات پتروشیمی و فلزات اساسی) و واردات کالاهای مصرفی نهایی شکل گرفت که کماکان نیز با شدت و حدت هر چه بیشتر تعقیب می­شود.در دهه هشتاد اقتصاد کشور به نحو افراطی دچار «پدیده مصرف­گرایی بی­کیفیت» شد و مصرف­گرایی بدون توجه به رشد متناسب بنیادهای تولیدی، رواج یافت. مبارزه با تضعیف بخش­های مولد و توقف روند صنعتی­زدایی دهه اخیر باید در برنامه­ریزی­های آتی از جمله برنامه ششم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی منظور شود، در غیر این صورت کشور به ورطه­های هولناکی کشیده خواهد شد.

هنگامی که کلید رشد اقتصادی به سوداگری­های مالی و توزیع رانت وابسته می­شود، رشد حاصله قادر به افزایش کیفیت زندگی و بهبود معیشت مردم نخواهد گردید. شکاف­های طبقاتی نه چندان قابل توجه در دو دهه قبل به گسل­های طبقاتی و نابرابری­های گسترده اجتماعی منتهی شده است که در سطح جهان بی­سابقه می­باشد. در ایران از بخش­های مولد واقعی مالیات گرفته می­شود و به بخش­های رانتی یارانه داده می­شود. کژکارکردی­های نظام بانکی اقتصاد را دچار بحران­های جدی کرده است. بالاترین بهره­های بانکی در ایران رواج دارد و سرمایه مالی و تجاری بر نیروی کار کاملاً سلطه یافته است.

در حوزه بسیار کلیدی مبارزه با فساد، سهل­انگاری­های سیستمی در مبارزه با فساد وجود دارد و برخوردهای ریشه­ای و ساختاری به برخوردهای شخصی تقلیل یافته و بدتر از همه این که در برخوردهای شخصی هم گزینشی عمل می­شود. به عبارتی مبارزه با فساد نیز دچار فساد شده است.

سخن آخر با دولت­مردان کشور است که از آن چه در آمریکا و انگلیس و همچنین نیمه دهه هشتاد در ایران رخ داد، درس گرفته شود. این هراس عمیق وجود دارد که نظام اجرایی پس از یک دهه تجربه مصیبت­ها و فلاکت­های اقتصادی، مجدداً در چنبره عوام­فریبان گرفتار شود. هر چند که زمان چندانی تا انتخابات ریاست جمهوری در سال آینده باقی نمانده است، اما هنوز این امید وجود دارد که دولت با رجوع  به قدرت کار و تلاش عامه مردم، بتواند اصلاحات ساختاری و نهادی اقتصاد به نفع کارآفرینان و نیروهای مولد را آغاز کند.

 

 

 

بدون شرح